السيد جعفر السجادي

161

فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )

تعلق به بدن ) به نام نفس ناميده مىشود ( و بدين اعتبار يعنى به اعتبار جهت نفسيت ، جنبهء مضاف و رنگ اضافه به خود مىگيرد ) زيرا تعريف مزبور ، تعريف ذات و حقيقت جوهريه نفس نيست . بلكه تعريف مفهوم نفسيت او است كه اين مفهوم ، خود نوعى از اضافه است . ( و اما الفاظى كه در تعريف مذكور آورده‌اند مانند لفظ « اول » و لفظ « طبيعى » و لفظ « آلى » و لفظ « ذى حيوة بالقوة » فصولى هستند كه به وسيلهء هر يك از آن‌ها يك چيزى از تعريف نفس خارج گشته تا تعريف مذكور فقط شامل نفس گردد . ) ( و بنابر اين كمالات و آثار و خصوصيات مشهود از جسمى كه به دست بشر ساخته مىشود نفس نيستند ) و به وسيلهء لفظ آلى از صور عناصر و صور معادن ( كه منشأ آثار و خواصى هستند ) احتراز جسته‌اند ( تا بدين وسيله صور عناصر و صور معادن كه به مادهء آن‌ها تعلق يافته‌اند از تعريف نفس خارج شوند ) . زيرا مقصود حكما از آوردن اين لفظ در تعريف نفس اين است كه جسم دارندهء نفس مشتمل باشد بر آلات و قواى نفسانيه ( مانند آلاتى كه مراكز حواس پنج‌گانهء ظاهرى و حواس پنج‌گانهء باطنى و قواى نفسانى موجود در آنهايند ) نه اين‌كه فقط مشتمل بر اجزاى مختلف باشد . ( و مسلم است كه جسم عناصر و يا معادن مشتمل بر آلات و قواى نامبرده نيست ) . و به وسيلهء لفظ « ذى حياة بالقوة » ، نفوس فلكيه از تعريف نفس خارج مىشوند ، البته به رأى آنان كه نفس را متعلق به جسم فلك كلى و مختص به آن مىدانند و كواكب و افلاك جزئيه مانند خوارج و تداويرى كه در داخل فلك كلى محيط بر آن‌ها قرار گرفته‌اند در نزد آن‌ها به منزلهء آلات و قواى موجود در آن‌ها به منزلهء فروغ منشعب از آن نفسند ( زيرا نفس فلكى با اين نظريه ، درست مانند نفس ارضى است كه به بدن تعلق گرفته و افلاك جزئيه و قواى موجود در آن‌ها به منزلهء آلات و قوا و فروع اويند ، همان‌طور كه قوا و آلات و مراكز موجود در نفوس ارضيه ، آلات و فروع آنهايند و در اين صورت ، نفوس فلكه داخل در تعريف نفوس ارضيه مىشوند و به وسيلهء قيد ذى حيوة بالقوه از تعريف ، خارج مىشوند زيرا حيات موجود در نفوس فلكيه ، حيات بالفعل است نه حيات بالقوه . زيرا نفوس فلكيه ، ابداعىاند و در ابداعيات ، همه چيز بالفعل است ) . و اما در نزد آنان كه معتقدند به اين‌كه براى هر جسم كروى از اجسامى فلكى ( اعم از كلى و جزئى ) . نفسى است جداگانه و مختص به آن ، نيازى به ذكر قيد ذى حياة بالقوه نيست ( زيرا در اين صورت ، افلاك جزئيه به نام خوارج و يا تداوير ، خود داراى نفسى مخصوص به خودند و هيچ كدام به منزلهء آلات و فروع نفس كلى محيط بر آن‌ها نيستند و بنابر اين به وسيلهء قيد آلى داخل در تعريف نفس ارضى نمىشوند ) و لذا گروه كثيرى از حكما اين قيد را در تعريف نفس ارضى نياورده‌اند ( زيرا ذكر اين قيد براى اخراج نفس فلكى است و يا تقرير مذكور ، نفس فلكى داخل در تعريف نفس ارضى نخواهد بود ، چون اين نفوس به وسيلهء قيد آلى از تعريف نفس ارضى خارج شده‌اند ) . « 1 » اشراق هشتم : در تكون انسان و قواى نفس

--> ( 1 ) ترجمهء شواهد ، ص 283 .